جدیدترین مطالب فارسی

دانلود عکس و فیلم، دانلود آهنگ جدید، دانلود بازی، مطالب تفریحی جذاب، استخدام، دانلود مداحی

جدیدترین مطالب فارسی

دانلود عکس و فیلم، دانلود آهنگ جدید، دانلود بازی، مطالب تفریحی جذاب، استخدام، دانلود مداحی

هراس شیطان از نماز

 حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه فرمودند : 

  لایَزالُ الشَّیطان یَرعَبُ مِن بَنِی آدَمَ حَافَظ عَلَی الصَّلَواتِ الخَمسِ فَإذا ضَیَّعَهُنَّ تَجرَءُ عَلَیه و أوقَعَهُ فِی العَظائِم  

تا وقتی که فرزندان آدم، نمازش را به دقت و با شرایط و آداب می خواند، شیطان پیوسته از او در وحشت و هراس است؛ پس اگر نماز را ضایع نموده (و در وقت مقرر آن به جا نیاورد)، شیطان بر او چیره می شود و او را در گناهان کبیره انداخته و وی را گرفتار می کند.

بحار الانوار، ج۸۲ ص ۲۰۲

هیچ و پوچ...

* همه چیز در هم شده است ، ذهن و دلم به اشغال در آمده ، آرامشم سلب شده ، و من در برهوت شک و یقین به سر می برم...

 

* من کجا و عرفان حلقه کجا و رقص مولانا کجا...؟!

سوال ها توی حیاط خلوت اندیشه ام رژه می روند و صدایشان ساکنان این تن بی جان را به ستوه آورده اند...!

خواب آلوده ی بیدارم و سخت تشنه...

گنداب های پیش رو چقدر زلال به نظر می رسند و وسوسه انگیز...

 

* پس از چندهفته برزخ! سنگر تاچ را به خاموشی سپردم...

از امروز تا مدتی نزدیک! پل های ارتباطی برخطم مسدود می باشند...

 

* هفته های ده روزه ام را دوست ندارم! مرا از تو دور می کند... :(

 

خبر خوب وخبر بد

سلام بعد از مدتها باز آمده ام تا چیزی بنویسم .اینکه مهمون دل مامان یک پسر کوچولوی نازنین که به گفته دکترهاانشاللهسالمه  وبه گفته همون دکترها بسیار شیطون به دلیل حرکت های زیادی که تو دل مامانش  داره .دکترها با گفتن خدا رحمتتت کنه با شیطونی های گل پسرت تا حدودی دلم را شاد کرده اند وناراحتی ام اینبار به خاطر مرضیه جون که این اتفاق تلخ نزدیک رفتنش از مشهد براش اتفاق افتاده ،من که از اون شب که این خبر رو شنیدم بدجوری بهم ریختم وهمش دعا می کنم ای کاش اشتباهی شده باشه وراهی برای نجات دوست عزیزمون باشه .این روزها هرلحظه که می گذره خدارو با خاطر این مهمون کوچولوش شاکرم وهنوز هم باورم نمیشه که وارد 6ماهگی شده و3ماه بیشتر برای دیدن پسر کوچولوم نمونده .هر روز به مامانم میگم نمیتونم زیاد باهاش صحبت کنم وارتباط خوبی برقرار کنم اونم بهم میگه عجله نکن با اولین تماس پوستی دیگه نمتونی خودت رو کنترل کنی خیالت راحت باشه امیدوارم این چند ماهی هم به خوبی وسلامتی بگذره وگل پسری صحیح وسالم را در آغوش بگیرم .این روزها شاید مادرم بی صبرانه تر از هرشخص دیگری منتظر دیدن اولین نوه پسری اش باشه چون به قول برادر زاده هایم مامان لی لی یا به اصطلاح صحیح تر مامان علیه دوتا نوه دختر زیبا وناز داره که فرزند ما اولین نوه پسری اوست واو برای دیدنش لحظه شماری می کند.خدا کند سالیان درازی سالم وسلامت سایه اش مستدام باشد انشالله   

خوشبختی..

انعکاس چیزی باش که میخواهی در دیگران ببینی……اگر عشق میخواهی،عشق بورز…….اگرصداقت میخواهی،راستگو باش….. اگر احترام میخواهی،احترام بگذار!

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:” نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا درمان کند.” تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چگونه می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت:” فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.” شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتا سر مملکت سفر کردند، ولی نتوانستند آدم خوشبخت پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آنکه ثروت داشت، بیمار بود. آنکه سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود، زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. ” شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟” پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آنقدر فقیر بود که پیراهن هم نداشت.

منبع اصلی:داستان های کوتاه از نویسندگان بزرگ و ناشناس/ حمید رضا غیوری/ انتشارات غیوری


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.»همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان می کرد زن جوان همان حرف را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!»

سوژه جدید

سووووژه جدید دارم براتون دیگه بیخیال گلشیفته و ولنتاین و .... شید.

یه ﺑﻮﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺎﺩ...
.
.
.
.

ﺑﻮ ﮐﻨﯿﺪ؟؟
.
.
.
.

ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻦ؟؟
.
.
.


ﻭﺍﻗﻌﺎ ﮐﻪ...

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻨﺪ ﺫﻫﻨﯿﻦ

ﺧﺐ ﻣﺸﺨﺼﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﻣﯿﺎﺩ

ﻫﻨﻮﺯ ﻧﮕﺮﻓﺘﯿﻦ؟؟

 

ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﯾﺎﺳﻤﻦ ﺁﯾﺪ