دخترا همشون مثل همن ... آره همشون ...
اهن پرست ... پول پرست ... مادی پرست ...
تا یکی بهتر از عشقشون پیدا میکنند میرن سمت اون ...
انگار نه انگار یه روز به عشقشون گفتن دوستت دارم ...
انگار نه انگار باهم بودن ...
انگار نه انگار دختره قسم خورده ...
تا یکی بهتر پیدا میشه دیگه همه چیز فراموش میشه ... اینه قانون دخترا ...
پ.ن :
چــه بــــر سر عشــــــق آمــــد ؟؟؟
کـــــــه از افسانــــه هـــــــــا …..
رسیـــد بــــه صفحـــه حــــوادث روزنـــــامه هـــــا؟؟


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و "همین" باشد...
نه بخواهم به همان سرسختی "همین" را گفته باشم و رفته باشم، اما خاطر حزین را به همان غلیطی که حضرت حافظ فرموده حس می کنم، تلخ تر و حزین تر حتی...
فیلمی دیدم به اسم If I Stay، قهرمان داستان در صحنه ای گفت: این خوشبخت ترین لحظه زندگی ام بود:
That what's happiness felt like
و حالا من، تو، ما، شما، ایشان، کداممان؟ حقیقتا کداممان لحظه هایی داشته ایم که "خوشبخت ترین" لحظه زندگی مان باشد؟
داریم؟
نداریم؟
قرار است داشته باشیم؟
گزینه چهارم؟
سلام...
اگه خیانت نکردم...فکر نکن نمیتونستم...
اتفاقا خیلی ها دورو برم بودن...
اگه خوب بودم...فکر نکن خوبی از خودت بود...خوبی تو ذاتم بود...
اگه بردمت بالا...فکر نکن چیزی بودی...میخواستم هم قد خودم شی..
اگه تک پر بودم...فکر نکن پریدن بلد نبودم...فقط میخواستم با تو بپرم.
اگه دلمو فقط به تو دادم...فکر نکن تو عالی بودی...دلم راضی نمیشد.
اگه واسه دیدنت لحظه شماری میکردم...فکر نکن خیلی شاخ بودی...
به دلم که تنگ بود احترام میزاشتم...
اگه...اگه...اگه...اگه...خلاصه اگه حالا دارم فراموشت میکنم...
فکر نکن واسم آسونه... یه کار غیر ممکنه ...

رزمندگان شمال/ در کارهای فرهنگی محل، از آموزش خطاطی گرفته تا مسابقات دومیدانی، فعالیت داشت. جوان های بسیاری هم به دلیل شادابی ای که او در این برنامه ها ایجاد می کرد، جذبش شده بودند.
یک بار او در محل، مسابقه دومیدانی باشکوهی بین جوان ها برگزار کرد. وجیه ا... ورزشکار بود و قدرت جسمانی بالایی داشت؛ به همین دلیل، چند بار از همه جلو افتاده بود؛ ولی هر بار خودش را به عقب می کشاند. خیلی تعجب کرده بودم. دقیق تر شدم، دیدم بله؛ نمی خواهد اول بشود. هیجان بازی بسیار بالا بود. مسابقه که تمام شد، متوجه شدم وجیه ا... چهارم شده! هر بار رفتم تا جواب سوالم را بگیرم، امتناع می کرد. بعد از اهدای جوایز به نفرات اول تا سوم، او را به گوشه ای کشیدم و گفتم:
-« ببین! من با چشم خودم دیدم که تو عمداً خودت را چهارم کردی؛ در حالی که می توانستی اول بشوی! چرا؟!»
دستش را در جیبش گذاشته، لبخندی زد و گفت:
-« من برای ورزش کردن، مسابقه دادم؛ نه برای اول شدن. اگر اول یا دوم می شدم، برایم هیچ لذتی نداشت؛ اما دیدی چقدر بچه ها از این که برنده شده بودند، خوشحال شدند؟! همین برایم کافی است.»
راوی : غلامرضا رشیدی برادر شهید وجیه ا... رشیدی اعزامی از ساری