دانلود عکس و فیلم، دانلود آهنگ جدید، دانلود بازی، مطالب تفریحی جذاب، استخدام، دانلود مداحی
دانلود عکس و فیلم، دانلود آهنگ جدید، دانلود بازی، مطالب تفریحی جذاب، استخدام، دانلود مداحی
وقتی حصار غربت من تنگ می شود ** هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن" ** گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی ** گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
هر چند می شکیبم بر عشق باز هم ** گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود
گر یک نظر به روی شما کرد یار ما ** دنیای عشق با تو هماهنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" ** یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش ** در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر ** با باده سحری اش جنگ می شود
گاهی به محتسب برسد عقل و دین من ** گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود
گاهی فغان نمی رسد به هر کسی ** گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود
گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز ** این شعر هم به هوایش ننگ می شود ...
محمد علی بهمنی
ادمین
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 23:00
بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسریخشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری ....برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"در خیابان ، زرد و تنها مانده ام... تا بگذریدر غیاب روزهای رفتنت حک کرده اماسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری...در مدار چشمهای روشن خورشیدی اتهمچنان می چرخد و می خواهدت این مشتریاین همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟!اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری....صبح ها ،دنبال تو خورشید هم سر می زند...از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری !-آمدی در خواب من ... پیراهن یاسی بپوش-دشت گُل وقتی به تن داری ؛ تماشایی تریشانه را بگذار و از آیینه دلجویی بکنوای ! اگر از زلف زیبایت بیفتد روسری......."یسنا فاضلی"
ادمین
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:57
کنار پنجره یک جفت چشم بارانینشسته اند به یک انتظار طولانینشسته اند و برای تو شعر می گویند :تو هیچ چیز از احساس من نمی دانیبگیر از من عاشق هوای عشقت را کلید را نگذارند دست زندانی ! سرم سپرده تر از روزهای پیوندستدلم گرفته تر از ابرهای بارانیبیا و لحظه ایی از کار خود پشیمان باشقشنگ می شود این عشق با پشیمانیاحسان افشاری
ادمین
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:54
خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشتحسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشتمی آمد و با هرقدم عطر تو می پیچیدلعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!با حال آن روزم میان خاطرات تو ،باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!میشد بگیری دست من را قبل از افتادناما نشد..تا من بفهمم عشق تاوان داشتمیشد ببندی زخم من را قبل جان دادنافسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کردمن مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشتوقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشترویاباقری
ادمین
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:51
هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانمپرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانمتو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامیو من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانمبزن نی باز غوغا کن..بزن دف شور برپا کنبه هر سوزی بگریانم به هرسازی برقصانم..ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزمتو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم..اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بودکه این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم"تکتم حسینی...
ادمین
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:48