بحران های روحی و تعلیق های تموم نشدنی ِ زندگی رو که کنار بزارم، هنوز هم پناه آوردن به اتاق خستهی تاریک، افتادن روی تخت و تا چونه لحاف رو بالا کشیدن و کتاب خوندن تنها چیزی ِ که از تمام دنیا میخوام و میتونه تمام حال بدی هامو خط بزنه...
ولی حال بدیها چرا اینقد بدطور خودشونو به رخ میکشن و نمیزارن رها باشی کمی...که غصهی 25 سالگی و ترس هاشو نخوری...که وهم و خیال دست از سرت برداره...که هی ندیده بگیری تمام چند صد تا موی سفید روی سرت رو...
+ بعد از روزها و شاید یکسال، اومدن و اینها رو نوشتن یعنی حالم هیچ خوب نیست. هیچ.